
هدایت در طوفان: چگونه اسکای روم را به ساحل درآمد پایدار رساندم
وقتی که من با اسکای روم شروع به همکاری کردم، این بیزینس تو برجه عجیبی به سر میبرد. درست زمانی بود که کرونا تموم شده بود، موج کاربرانی که تو

وقتی که من با اسکای روم شروع به همکاری کردم، این بیزینس تو برجه عجیبی به سر میبرد. درست زمانی بود که کرونا تموم شده بود، موج کاربرانی که تو

یه روز پاییزی پر از شور، وقتی قدم به دفتر نوآوران سرآمد شریف گذاشتم، انگار وارد یه آزمایشگاه جادویی شدم. اینجا پر بود از ذهنهای درخشان دانشگاه شریف، هدایتشده توسط

یه روز تو عطاری آندیا مارکت، وقتی داشتم از زعفرون و ادویهها عکس میگرفتم و استوری اینستا رو آماده میکردم، حس کردم دارم یه بازار رنگارنگ رو به همه نشون

یه غروب تو خونه، وقتی داشتم عکس روز ناسا رو ترجمه میکردم و تو سایت پارس اسکای میذاشتم، حس کردم دارم ستارهها رو به ایران میارم. پارس اسکای یه مجموعه

یه شب سال ۹۳، تو اتاقم پشت لپتاپ، وقتی داشتم یه مقاله ساینس دیلی رو داغ داغ ترجمه میکردم و تو سایت علم دیلی آپلود میکردم، حس کردم دارم یه

یه روز تو دفتر دیجیتالینگ، وقتی داشتم لیست گیفتهای ایونت حضوری رو چک میکردم، حس کردم دارم یه پل بین مخاطبا و دورههای علیرضا ابراهیمیان میسازم. چالش اصلیمون این بود

یه روز شلوغ تو دفتر تکنت وقتی داشتم ایده کمپین یلدا رو مینوشتم و لندینگ پیج جدید رو چک میکردم، حس کردم دارم یه چرخ بزرگ مارکتینگ رو میچرخونم. تکنت،

یه صبح تو دفتر داهی بنداد، وقتی داشتم با تیم UI/UX طرح وبسایت یکپارچه رو نهایی میکردم، حس کردم دارم یه سلاح حرفهای برای رقابت با مپنا آماده میکنم. داهی

یه روز تو دفتر کوچیک رسمی آنلاین تو دانشگاه تهران، وقتی داشتم کیورد های ترجمه رسمی رو لیست میکردم و محتوا مینوشتم، حس کردم قراره یه چیز بزرگ بسازیم. رسمی

یه صبح خنک تو دفتر کوچیک اشترن ایکس وقتی داشتم تبلیغ فیسبوکی رو آماده میکردم و فاندرای ایرانیتبار درباره رقابت با نورتون حرف میزدن، حس کردم وسط یه چالش بزرگم.

یه صبح تو دفتر الانزا، وقتی داشبورد دیتا رو چک میکردم و اعداد فروش لحظهای رو میدیدم، حس کردم دارم یه جنگ واقعی تو بازار میبرم. الانزا برام یه میدان