یه روز گرم تابستونی تو پارک قلمستان اصفهان، وقتی چوب رو گذاشتم زمین و سایه آفتاب رو علامت زدم، حس کردم دارم یه چیز خاص میسازم. یه سال تمام، هر روز ساعت ۱۲ ظهر، از دانشگاه صنعتی اصفهان میاومدم پارک، سایه رو چک میکردم، و علامت میزدم. این پروژه ساعت آفتابی، که شاخصش خود انسانه، یه ایده باحال و منحصربهفرد بود. تو ایران، همه ساعت های آفتابی یه میله دارن، ولی این یکی فرق داشت یه آدم باید تو جای درست وایسه، دستشو بلند کنه، و سایهش ساعت رو نشون بده. سال ۹۱، با کمک دکتر سقایاننژاد، استاد و شهردار اصفهان، این پروژه رو تو پارک قلمستان زنده کردم. این قصه منه، داستان ساختن یه ساعت آفتابی تو قلب اصفهان.
شروع تو قلمستان
پروژه از یه ایده خلاق شروع شد: یه ساعت آفتابی که بهجای میله، آدم شاخصشه! وقتی کارو شروع کردم، میدونستم باید یه سال تو اصفهان بمونم و هر روز، چه عید باشه چه تابستون، بیام پارک قلمستان. فقط روزای بارونی نمیتونستم کار کنم، چون سایه درست نمیافتاد. هر روز از دانشگاه میاومدم، چوب رو میذاشتم زمین، و نقطه سایه رو علامت میزدم. حس میکردم دارم یه اثر هنری میسازم که قراره تاریخساز بشه.
دستتو بگیر بالا تا ببینی ساعت چنده!
چیزی که این ساعت رو خاص کرد، شاخص انسانی بود. تو هر ماه، آدم باید رو باکس مخصوص همون ماه وایسه، دستشو بلند کنه، و سایه دستش ساعت رو نشون بده. این ایده تو ایران تازگی داشت همه ساعت های آفتابی قبلی با یه میله ساده کار میکردن. برای درست کار کردن، باید جای ساعت یه فضای باز پنج شش متری میبود، بدون سایه درخت یا ساختمون. پارک قلمستان جای عالیای بود، چون نور آفتاب کامل میتابید. این ایده منو هر روز هیجانزدهتر میکرد.

یک سال تمام هر روز سایهها رو علامت زدم!
یک سال تو اصفهان بودن کار سادهای نبود. هر روز، راس ساعت ۱۲، از دانشگاه میزدم بیرون و میرفتم پارک. گاهی هوا گرم بود، گاهی سرد، ولی ادامه میدادم. علامت زدن سایهها مثل یه آیین شده بود هر نقطهای که میذاشتم، انگار یه قدم به هدفم نزدیکتر میشدم. حتی تو تعطیلات عید، وقتی همه استراحت میکردن، من با چوب و مدادم تو پارک بودم. این تعهد یه حس غرور تو وجودم زنده میکرد.
یه تیم پشتم بود که به رویام اعتقاد داشت
بدون کمک دکتر سقایاننژاد، این پروژه راه نمیافتاد. ایشون هم استاد دانشکده برق و کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان بودن، هم شهردار وقت. وقتی ایدهمو باهاشون درمیون گذاشتم، کلی استقبال کردن و راهو باز کردن که پروژه تو پارک قلمستان، منطقه دو شهرداری، اجرا بشه. حمایت ایشون بهم انگیزه داد که با قدرت ادامه بدم. حس میکردم یه تیم پشتمه که به رویام اعتقاد داره.
ساعتی که تاریخ ساخت
سال ۹۱، وقتی پروژه تموم شد، ساعت آفتابی قلمستان آماده بود اولین و تنها ساعت آفتابی تو ایران که شاخصش انسانه. دیدن آدما که میان، رو باکس ماه وایمیسن، و سایهشون ساعت رو نشون میده، یه حس افتخار بهم میداد. این پروژه نهفقط یه ساعت بود، بلکه یه اثر خلاقانه که نشون داد با ایده و پشتکار، میشه یه چیز خاص ساخت. هنوزم که فکرشو میکنم، حس هیجان اون روزا زنده میشه.

به ایدهات متعهد باش تا نتیجش بهت متعهد باشه!
ساختن ساعت آفتابی مثل یه ماجراجویی یکساله بود که بیشتر از هر چیزی حس تعهد رو توی من بیش از پیش زنده کرد. از پیادهروی های ظهر تو پارک قلمستان تا بحث های پرشور با استادم، هر لحظهش پر از درس و خلاقیت بود. این پروژه بهم یاد داد که حتی اگه ایدهت عجیب باشه، با تلاش و حمایت، میتونی تاریخ بسازی. ساعت آفتابی قلمستان هنوزم اونجاست، و هر بار که بهش فکر میکنم، لبخند میزنم.

به نسخه بهترین خودم رسیدم!
شاید بشه گفت وقتی این ساعت رو ساختم، فهمیدم به نسخه پیگیرترین و صبورترین خودم رسیدم؛ و چقدر حاضرم برای هدفی که دارم، با همه سختیها بجنگم. تکتک قطعاتش رو خودم با زحمت زیاد تو سنگبریهای خمینیشهر نقشه کشیدم، بریدم و مثل یه پازل ۲۵۰ تیکه کوچیک و بزرگ، تو پارک به هم وصل کردم تا این شکل زیبا ساخته بشه. وقتی تموم شد و همه برای افتتاح اومدن، فقط اشک میریختم و یاد روزایی میافتادم که همه میگفتن بیکاری، نمیشه، بیخیال شو و بشین پای درست… اما تلاش کردم و کاری ساختم که نمونه نداره تو ایران. این ساعت، که بهش میگن ساعت آفتابی آنالمایی، با تعامل بین انسان و طبیعت کار میکنه و شاخصش خود آدمه، نه یه میله ساده.
حالا نوبت توئه
تو کی یه پروژه خلاقانه رو از صفر ساختی؟ قصهتو برام تعریف کن.